از سال های دور به امیر نادری علاقه داشتم. این اواخر یک مقاله خواندنی ذر باره اش خواندم. هنوز هم ساعت ها خیابان گردی می کند .به هنگام خستگی شاید در کنج کافه ای می نشیند و سفارش " لوبیا " می دهد. بعدش هم فرصتی دست داد تا یک بار دیگر " تنگنا " را ببینم. و تا چند روز تلخ کام و اسیرش باشم . تا هم چنان مظلومیت گنده لات محله " علی خوش دست " با کت کوتاه و نیم دارش آزارم دهد . و سکانس دیدنی دعوای" علی" و" نبی" در ففس کبوترها به یادمان آورد که قهر مان و ضد قهرمان هر دو قربانی و اسیر شرایط هستند . و با دیدن نگاه های حریص و دزدکی پسر بچه تازه بالغ به خانم خوشگل خیاط خانه ، محله قدیم و آدم های آن در ذهن ما جان بگیرند. بگذریم که هدف نقد وبررسی " تنگنا " در این جا نیست . غرض شروعی بود برای حرفی دیگر. اما چه می شود کرد وقتی که دل بستگی های کهن مقدمه را بر متن می چرباند. باری با خودم فکر کردم چرا این اندازه امیر نادری را دوست دارم ؟پاسخی یافتم که برایم بسیار جالب بود .
" نادری" را دوست دارم چون قادر نیستم او را در یک یا چند جمله تعریف کنم . نادری را نمی توان " معرفی " کرد چون نادری خودش است یک انسان زنده ،که هم چون پسر بچه ی فیلم " دونده" مدام در حال یاد گیری است . او خاطرا تش را جایی دفن کرده است که به فول " کریشنا مورتی " نه خود آن را بیابد و نه دیگران .
نادری را نمی توان تعریف کرد چون سرشار از تناقض است .
ناذری را دوست می دارم چون سرشار از تناقض است .
